تبليغاتX
نرم افزار - هنری - آموزشی
خدا سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 8:45

تنهات یافتم،هر یکی به چیزی مشغول و بدان خوشدل و خرسند.

بعضی روح بودن به  روح خود مشغول،بعضی به عقل خود،و بعضی به نفس خود...

تو را بی کس یافتم.

همه ی یاران رفتند به سوی مطلوبات خود.تنهات رها کردند.

من یار بی یارانم.

 

از یکی آتش بر آوردم تو را

در دگر آتش بگستردم تو را

از دل من زاده ای همچون سخن

چون سخن آخر فرو خوردم تو را

با منی وز من نمیداری خبر

جادوم من،جادویی گردم تو را

 

مولانا

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

رنج و ملالت زندگی دلیل دوستی خدا سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 8:39
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

مى گويند، شنيده ايم و قبول داريم، كه آ«آدم به روى باز، جايى مى رود، نه به در بازآ»

   اگر مهمان خانه اى شويم كه صاحب آن با هزار و يك مدل تعارف (آفتاب از كدام طرف درآمده، راه گم كردى و...) بگويد كه از حضور ما در آنجا خوشحال است، ولى حركات چهره و دست و پايش حرفى ديگر بزند، هرگز راضى نخواهيم بود. بسيارى از مردم از تأثير ارتباط غير كلامى در روابط اجتماعى خود غافل هستند و تصور مى كنند تنها با استفاده از كلمات و جملات زيبا، مؤدبانه و دوستانه مى توانند حقيقت درون خود را پنهان كنند. حال آنكه بيش از ۵۰درصد از آنچه در درون من و شما مى گذرد را مى توان از طريق ارتباطات غير كلامى كشف كرد. براي همين گفته مي‌شود كه نامه ناقص‌تر از تلفن (چون لحن و آهنگ صدا معلوم نيست) و تلفن ناقص‌تر از گفتگوي رودررو عمل مي‌كنند. براي همين بر اساس يك تحقيق آماري نوشتن 7% ، تلفن 40% و صحبت رودررو بيش از 50 درصد از منظور را منتقل مي‌كنند.

زبان بين المللى يا ملى و قومى؟!
از سالها قبل تأثير آ«زبان بدنآ» و تغييرات چهره در ارتباط بين انسانها مشخص شده است، اما سؤالى كه هميشه مطرح مى شود، اين است كه:
آ«آيا اين زبان بين المللى است يا فرهنگها و آداب و سنن اجتماعى آن را تعيين مى كند؟آ»
اما در تحقيقاتى كه انجام شده است، دريافته اند كه بسيارى از حركات بدن و اندامهاى ما (درست مانند حيوانات) معنا و مفهومى خاص را بيان مى كند كه شمار زيادى از آنها احساس مشابه در مردمى از ملل مختلف ايجاد مى كند و از ميان تمام اجزاى اين زبان، حركات و تغييرات چهره مفهومى كلى تر و به عبارتى بين المللى تر دارد و مى توان غم، شادى، اضطراب، نگرانى، ترديد و... را در چهره يك فرد به دور از فرهنگ، زبان و... خاص تشخيص داد.

 ارتباط چشمى:
    پذيرش يا عدم پذيرش سايرين معمولاً از طريق ارتباط و تماس چشمى حاصل مى شود، يك معلم يا سخنران معمولاً به كسى توجه دارد كه در حين صحبت او نگاهش به جاى ديگر نباشد. براى شروع هر نوع بحث، مذاكره و صحبت از چشم هايمان كمك مى گيريم و به جرأت مى توان گفت ارتباط بين دو فرد بدون ارتباط چشمى، فضا را سرد و بى روح مى كند و حتى اگر سراپا گوش باشيم، چون چشم را به كار نگرفته ايم، گوينده را ناراحت و رنجيده خاطر مى كنيم، درست مانند آقايى كه در هنگام صحبت گرم و سراسر هيجان همسرش سراپا گوش است، اما چشم خود را مشغول مطالعه روزنامه كرده است! و بايد منتظر عواقب اين حركت باشد!
- نگاه كردن به گوينده: علاقه مندى به صحبتهاى او را نشان مى دهد.
- چشمهاى خندان! = احساس آرامش در شنونده.
- خيره و بدون حركت نگاه كردن = حضور جسم بدون حضور روح در مكان، حواس پرتى.
- نگاه به روبرو، آسايش و آرامش زياد از حضور در آن فضا.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

Strength of a Man & Beauty of a Woman یکشنبه سوم تیر 1386 11:47
... 

TinyPic image

Strength of a Man

The strength of a man isn't seen in the width of his shoulders.
It is seen in the width of his arms that encircle you.

قدرت و صلابت  يه مرد در پهن بودن شونه هاش نيست
بلکه در اين هست که چقدر ميتوني به اون تکيه کني و اون ميتونه تو رو حمايت کنه


The strength of a man isn't in the deep tone of his voice.
It is in the gentle words he whispers.

قدرت و صلابت يه مرد اين نيست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اينه که چه جملات ملايمي رو ميتونه تو گوشات زمزمه کنه


The strength of a man isn't how many buddies he has.
It is how good a buddy he is with his kids.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا رفيق داره

بلکه در اين هست که چقدر با فرزندان خودش رفيق هست


The strength of a man isn't in how respected he is at work.
It is in how respected he is at home.


قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه قدر در محيط کار قابل احترام هست

بلکه در اين هست که چقدر در منزل مورد احترام هست


The strength of a man isn't in how hard he hits.
It is in how tender he touches.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چقدر دست بزن داره

بلکه به اين هست که چه دست نوازشگري ميتونه داشته باشه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن چي به سرشون مياد؟ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 8:57
 
 
توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه

توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه

توي مکزیک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

The problems of "HE" and "SHE" چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 17:18

نامه از طرف خدا ... پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 13:24



امروز صبح­ که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در ح­الی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا


 
 


 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

نحوه تعيين و دستيابي به اهداف شخصي جمعه یازدهم خرداد 1386 2:26

به جای داشتن یک برنامه ی ذهنی، مُشتی خیال و آرزوی مــبهم، بهتر است که برای پیشرفت و ترقی شخصی، روی  اهداف مشخص متمرکز شوید. مشخص کردن اهداف باعث می شود که بتوانید انتخاب های بهتری داشته و به اهداف کـوتاه و بـلنـد مـدت خـود بـرسـیـد و دستـاوردهــای خـود را بسـنجید. در اینجا چـند راه مشخص کردن اهداف را برایتان بازگو نموده و بـشـما بـرای رسیدن به این اهداف راهنمایی هایی ارائه می دهیم.

مشخص کردن فضاهای پیشرفت
مهمترین قدم در پیشرفت و ترقی شخصی، مشخص کردن رابطه ی بین جنبه های مختلف زندگی و جدا کردن جنبه هایی است که نیاز به تغییر و بهبودی دارند. برای این کار نقشه ای در ذهنتان طراحی کنید که توانایی ها و ضعف ها، ارزش ها و آرزوهای شما با توجه به زندگی شخصی، کاری و اجتماعیتان در آن لیست شود.

آیا ارتباطی بین این جنبه ها مشاهده می کنید؟ مثلاً آیا ارزش های اجتماعیتان را جزء اهمیت ملاقات با دوستان لیست می کنید، درحالیکه دستاوردها و پیشرفت هایتان حول و حوش فعالیت های کاری می چرخد؟ یا فعالیت فیزیکی به عنوان یکی از علایق شخصیتان است اما  ساعت های طولانی را که سر کار می گذرانید، یکی از توانایی های تخصصیتان لیست می کنید؟

انتخاب هدف ها
وقتی نگاهی به قسمت ها و جوانب مختلف زندگیتان، چه آنهایی که در آنها توانمندید و چه آن قسمت ها که کمبود دارید انداختید، باید دنبال پلی برای اتصال این قسمت ها به هم باشید. برای مثال، ممکن است سفر به دور دنیا یکی از علایق و آرزوهای شخصیتان باشد، اما این آرزو پشت عادت اجتماعی هر شب شما برای بیرون رفتن با دوستان صرف شام در رستوران پنهان شده باشد. به عبارت دیگر، شما برای مسافرت به پول نیاز دارید، اما با این عادت نمی توانید هیچ پولی پس انداز کنید چون همه ی پول خود را به خاطر روابط اجتماعیتان از دست می دهید. در این مورد پلی که علاقه و آرزوی شما را به نقص و کمبودتان متصل می کند، "محدودیت مالی" نامیده می شود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

جمعه یازدهم خرداد 1386 2:9

 

 
1) اگر دعا بر زبانش بگذرد و توفيق يابد كه دست انبات به درگاه حضرت غزّت بردارد و دعا كند بايد در اول يا در آخر دعا «يا سَميع يا بَصير» بگويد البته دعاي او به اجابت مقرون گرداند.
 
 2) براي استجابت دعا قبل از اذان صبح يا بعد از نماز نافله صبح (بعد از اذان) 180 مرتبه ذکر «يا سميع» خوانده شود. تعداد کبير اين ذکر 180 و تعداد وسيط آن 18 و تعداد صغير آن 9 مي‌باشد.
 
3) و اگر كس اين اسم مبارك «يا سميع» را روز پنجشنبه بعد از نماز 500 بار بخواند هر دعا و حاجتي كه خواهد روا گردد. و اگر قاري به اين قيام كند مستجاب الدوة گردد. و هر روز به طريق اوراد چهارصد و دو نوبت بخواند «يا سَميعُ يا بَصير» هرگز به هيچ چيز محتاج نشود و رسوا نگردد و دعاهاي او مستجاب شود و صفاي باطن او را حاصل گردد.
 
4) هر كه در وقت دعا 70 بار اين اسم مبارك «يا بديع» را بخواند دعاي وي مستجاب شود.
 
5) و اگر كسي بعد از فراغ از نماز دستها را بردارد و هفت نوبت اين اسم  مبارك «يا وهاب» را بخواند و حاجت بخواهد البته دعاي او مستجاب است.
 
6) مداومت بر اين اسم مقدس « سميع الدعا و مجيب الدعا» موجب استجابت دعاست.
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

آرامش جمعه یازدهم خرداد 1386 1:8

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء لب دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

قابل توجه فمینیستها!!! چهارشنبه نهم خرداد 1386 1:39
 
زنهايي که به دنبال برابري با مردها هستند آرزوي بسيار کوچکي دارند

اگر مردها مي توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين ايين مقدسي مي شد ! "فلورانس کندي "

زن بدون مرد مثل يک ماهي بدون دوچرخه است ! "گلوريا استاينم "

شما هميشه مي توانيد براي سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگير کنيد . فقط کافي است يادش بياوريد که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!! " ال شلاک "

شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد ، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم. "رز آني"

طبقه بندي مردها از نظر مادر من : مرد خوب برايت هر کاري انجام مي دهد ، مرد بد هر بلايي که بتواند به سرت مي آورد . "مارگارت ات وود"

پرسش : وقتي شوهرت با عصبانيت از خانه بيرون مي رود چه کار مي کني ؟ پاسخ : در را پشت سرش مي بتدم ! " آنجلا مارتين "

اگر چه مي دانم دوستمa دارد ، امشب غمگينم ، چون نگاهش به شيريني روياهاي من نبود ." سارا تيزديل "

مردها با يک بيماري وراثتي متولد مي شوند . روانشناسان در تعريف اين بيماري مي گويند : ترس از اينکه اگر به زني وابسته شوي ، مرد مجردي در جاي ديگري ممکن است از زندگي بيشتر از تو لذت ببرد ! " ديو باري "

مردها از صفت " جوان " براي زنهاي زير 18 سال و مردهاي زير 80 سال استفاده مي کنند !!! "نانسي لين دزموند "

اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد . ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود !!! "بالتيمور بيکن "

فکر مي کنيد قبل از اينکه يک مرد اعتراف کندکه گم شده است چند راه ديگر را بايد بالا و پايين برود ؟! "نويسنده ناشناس"

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامي 1 درصد باقي مانده مي شوند ! " نويسنده ي ناشناس "

او مثل همان خروسي است که خيال مي کند خورشيد براي اين طلوع مي کند که صداي قوقولي قوقوي او را بشنود . "جرج اليوت "

ما نقاط مشترک زيادي با هم داشتيم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!! " شلي وينترز "

 

وقتي مردي به من مي گويد که مي خواهد همه ي ورق هايش را رو کند هميشه بي اختيار به آستينش نگاه مي کنم !!! " لزلي بليشا "

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولي هيچ وقت آنها را درک نمي کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها !!! "نويسنده ي ناشناس "

حرفي نيست که زنها کودن هستند، ولي آنها براي اين اين طور آفريده شده اند که بتوانند با مردها برابري کنند! "جرج اليوت"

شما خيلي مردهاي باهوش را مي شناسيد که با زنهاي کودن ازدواج کرده اند ، ولي هرگز زن باهوشي را پيدا نمي کنيد که با مرد کودني ازدواج کرده باشد ! " اريکا جانگ "

مردها داراي قوه ي بينايي هستند ولي زنها از بينش برخوردارند. " ويکتور هوگو "

براي اينکه مردي را واقعا بشناسيد ببينيد که با يک زن ، يک بچه و يک لاستيک پنچر چطور رفتار مي کند . "نويسنده ي ناشناس "

وقتي شما نشسته ايد مردها و بچه ها فکر مي کنند حتما منتظريد تا کسي کاري به شما بدهد تا برايش انجام بدهيد!! " سرنا گري "

هيچ وقت سوار ماشين مردهاي ناشناس نشويد و فراموش نکنيد که همه ي مردها براي شما ناشناس هستند ." رابين مورگان "

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

رنگين کماني از عشق دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 9:10

 

همه کساني که منو از نزديک ميشناسن ميدونن که يه دوست خيلي خيلي صميمي و يکرنگ دارم که با دنيا عوضش نميکنم..يه دوست سبز سبز..يه گياه زنده ..با طراوت و پر از اميد وشادي و لطافت..

 

چند روز پيش يه اي-ميل از انوشيروان .يکي از دوستاي خوب گروه روزنه به دستم رسيد..راجع به همين رنگها که زندگي مارو ميسازن ...

 

به شرطي که اون ها رو ببينين و بهشون توجه کنين...من هميشه دوستي رو سبز ميديدم..ولي حالا دوستي رو سبز و دوستام رو رنگي ميبينم...راستي من چه رنگيم؟؟؟

 

************ ********* ********* ********* ********* **

 

 

 

دوستان معمولا در رنگ هاي مختلف عرضه ميشن!!!

 

************ ********* ********* ********* *****

 

 

 

دوستي که رنگش سبز هست... اوني  که همه چيز رو

 

از دريچه مثبت نگاه ميکنه و خوبي هاتو مي بينه..و هميشه بهت

 

اميد ميده

 

************ ********* ********* ********* ********* *...

 

 

 

دوستي که رنگش آبي هست ..رنگ دريا و آسمون ..اوني هست

 

که واسمون  صلح و  آرامش مي ياره

 

************ ********* ********* ********* ********* **...

 

 

 

دوستي که رنگش زرد هست ...رنگ خورشيد ..اوني هست که باعث

 

شادي ما ميشه...و وقتي که ما ناراحتيم .مارو مي خندونه

 

************ ********* ********* ********* ********* ********* ****...

 

 

 

دوستي که رنگش قرمز هست .اونيه که قوانين و مقررات زندگي رو به ياد ما مياره  وبا جملات گرم و پر از محبت اين اميد رو ميده  که واسه عوض شدن   فرصت هست

 

************ ********* ********* ********* ********* ******.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

کیس های کامپیوتری خاص و خفن! عجیب یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 10:11

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

شركت بريتيش تله كام يا همان BT ليستي از احمقانه ترين سوالاتي را كه كاربران كامپيوتري يا اينترنتي اين شركت ارتباطي از مشاوران آنها پرسيده اند منتشر كرد.
به نوشته پايگاه اينترنتي روزنامه مترو برخي از اين سوالات آنقدر خنده دار است كه حتي خود سوال كنندگان پس از فهميدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف كرده اند
.
ليست احمقانه ترين سوالات IT كه از مشاوران شركت BT انگلستانپرسيده شده به شرح زير است
:
1-
كاربر: كامپيوتر مي گويد هر كليدي را (any keys) فشار دهيد اما من نمي توانم دكمه any را روي كيبوردم پيدا كنم
.
2-
كاربر: من نمي توانم كانال هاي تلويزيون را با مونيتورم عوض كنم
.
3-
كاربر: من با يك نفر در اينترنت آشنا شدم مي توانيد شماره تلفن او را براي من پيدا كنيد
.
4-
كاربر: اينترنت من كار نمي كند؟

مشاور: مودم را وصل كرده ايد ، همه سيم هاي كامپيوتر را چك كرده ايد؟

كاربر: نه الان فقط مانيتور جلوي من است هنوز كامپيوتر و مودم را از جعبه در نياورده ام
!
5-
كاربر: پسر 14 ساله من براي كامپيوتر رمز گذاشته و حالا من نمي توانم وارد آن شوم
.
مشاور: رمز آن را فراموش كرده؟

كاربر: نه آن را به من نمي گويد چون با من لج كرده

6-
مشاور: لطفا روي My Computer ، كليك كنيد
.
كاربر: من فقط كامپيوتر خودم را دارم كامپيوتر شما پيش من نيست
.
7-
مشاور: مشكل شما به خاطر نرم افزار اسپاي ويري است كه روي دستگاهتان نصب شده(اسپاي در انگليسي به معني جاسوس است
)
كاربر: اسپاي!؟ ببينم يعني او مي تواند از داخل مانيتور وقتي لباس عوض مي كنم من را ببيند؟

8-
كاربر: نمي تونم ديسکتم رو دربيارم

مشاور: دکمه رو فشار بدين

كاربر : فشار دادم ولي در نمي ايد

مشاور: دكمه به راحتي تو مي رود؟

كاربر: بله ؛ اما نه ، ببخشيد من هنوز ديسكت را تو درايو نگذاشته ام ، هنوز روي ميزمه
.
9-
كاربر: ماوس پد من سيم ندارد
!
مشاور: من فكر كنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نيست سيمي داشته باشد
.
كاربر: پس چگونه مي تواند ماوس را پيدا كند؟ يعني وايرلس است؟




ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

وقتي با کسي که عاشقشي روبرو ميشي.. قلبت تندتر ميزنه

ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي..

************ ********* ********* ********* *****

 

وقتي با کسي که  عاشقشي... هستي زمستون پيش چشمات مث بهاره

ولي وقتي با کسي که  دوستش داري هستي ..زمستون فقط زيباست ..همين

************ ********* ********* ********* ********* *

  اگه تو چشماي کسي که عاشقشي نيگاه کني خجالت ميکشي و صورتت سرخ ميشه

ولي اگه تو  چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني لبخند ميزني

************ ********* ********* ********* ********* *

وقتي با کسي که عاشقشي هستي نميتوني هر چي تو دلت هست به زبون بياري..

ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..اين کارو ميتوني بکني... 

************ ********* ********* ********* ********* ***

وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي

ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني.

************ ********* ********* ********* ********* ****

تو نميتوني به طور مستقيم تو چشماي اوني که عاشقشي نيگاه کني

ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني

************ ********* ********* ********* ********* *

وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه تو هم به همراه او اشک ميريزي

ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه تو فقط تسکينش ميدي...

************ ********* ********* ********* ********* ******

 

احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه ..

ولي دوست داشتن از گوش

ميدوني چه جوري؟؟

 
 
 

وقتي تو ميخواي کسي رو که دوست داشتي  ديگه  دوست نداشته باشي کافيه ديگه گوشات رو بگيري و به حرفاش گوش ندي و اهميتي ندي  و فراموشش کني

ولي وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني..چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت قطره اي اشک از چشمات مياد پايين...و مي ريزه روي قلبت و اون جا ميمونه

 تا ابد.... .. ..

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چرا دزد پروری می کنیم!؟ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 11:7

زمان : ساعت ۸ صبح ، روز دوازدهم ارديبهشت ماه امسال

مكان : خيابان طوس ، چهارراه زنجان جنوبي ، نبش مدرسه تقوا

موضوع : به اصطلاح سد معبر !

كساني كه ساكن اين محله هستند ، يا فرزند خردسالشان را به مدرسه تقوا مي بردند ، هر روز صبح شاهد حضور جوانكي بودند كه در نزديكي مدرسه و در كنج يكي از ديوار هاي چهارراه ، كه معمولآ در تمام ساعات روز خلوت است ، بر روي يك چرخ دستي كوچك ، سبزي مي فروخت . او سبزي هاي تازه را صبح خيلي زود با هزار مكافات از ميدان تره بار كه در خارج از شهر قرار دارد تهيه مي نمود و از اول صبح در جايگاه دائمي اش ، به انتظار حضور مشتري مي ماند .

اغلب مشتريان او ، اولياي دانش آموزان همين مدرسه يا اهالي محل بودند كه به خاطر ارزاني و تازه بودن سبزي ها ، از اين جوانك ، كه چهره اش به شهرستاني هاي مهاجر مي خورد ، بودند . وي با تلاش روزانه خود ، مخارج مادر كهن سال و همسر و فرزند خردسالش را تآمين مي كرد . اگر چه جوان مورد بحث ما ، داراي ديپلم و به اصطلاح خودمون تحصيل كرده تلقي مي شد ، ولي در اين آشفته بازاز بي كاري ، به هر حال، اين تنها حرفه اي بود كه انتخاب كرده بود . وظاهرآ گله اي هم نداشت .

سه شنبه دواردهم ارديبهشت : تازه بساط خود را چيده ، و در حال پاشيدن آب بر روي سبزي ها بود كه سر و كله ماموران مبارزه با سد معبر به روال هميشه پيدا شد .  جوانك به تصور اين كه همانند گذشته براي دريافت حق سبيل آمده اند ، درون جيب هاي خود به دنبال اسكناس هاي سبز خوش رنگ مي گشت .  اما با تعجب ديد اين بار در چهره ي آن ها موجي از قساوت و بي رحمي نمايان است ..... جوان در حالي كه لكنت زبان گرفته بود ، تا آمد سلام كند ، در يك چشم بر هم زدن ديد كه با حواله اولين لگد ، چرخ دستي اش به آسمان رفته و با شدت واژگون شد ...... و آن گروه خشن با بي رحمي غير قابل توصيف ، به سوي سبزي هاي پراكنده شده بر روي زمين ، يورش برده ، و با ريختن آن درون خودروي شهرداري ، مشغول رفع سد معبر هستند ...!!

جوان ابتدا به سراغ سر دسته آن ها رفت و با التماس گفت چرا سرمايه من را به باد مي دهيد ؟ من كه هر روز حق حساب شما ها را پرداخت مي كرد م . امروز مگر چي شده است كه اين چنين با من بر خورد مي كنيد ....؟  مامور قلچماق شهرداري كه اصلآ گوشش به حرف هاي جوان  نبود ، همچنان سعي در جمع كردن آخرين آثار بجاي مانده بر روي زمين بود . جوان اين  بار دست مامور را مي گيرد و التماس كنان مي گويد : مگر من هر روز پول نمي دادم ؟ خب حالا هم مي دم .ترو خدا اين كار را نكنيد .

مامور شهرداري با خونسردي جواب داد : درسته كه هر روز پول مي دادي ، ولي از امروز رئيس ما عوض شده ، و اهل پول گرفتن نيست ... از ما خواسته به وظيفه مون بپردازيم . جوان بيچاره هر چه التماي كرد ، خواهش نمود ، به گوش آن ها نرفت ....

جوان كه از التماس كردن مكرر نتيجه اي نگرفته بود ، با ديدن دانش آموزان و اولياي آن ها خجالت زده شده و كم كم عصباني شد .....   با ديدن تجمع مردم ، يا همون مشتري هاي روزانه اش ، ديگه التماس نكرد .... صداي او تبديل به نعره اي شد كه تمام محله را پر كرد .... او در حالي كه ماموران سر خوش از انجام وظيفه اشان بودند ، خطاب به آن ها با فرياد گفت : به شرافتم سوگند ، از امشب دزدي مي كنم ...... به خدا قسم از امشب دزدي مي كنم ......

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

قدیمی ترین لامپ برقی که هنوز روشن است چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 11:41

 

اگر بر روی عکس بالا کلیک کنید به سایتی که به صورت مستقیم این لامپ را نشان میدهد هدایت میشوید

این سایت اسنوپ هم سایت بسیارجالبی است . عکسی که در بالا میبینید مربوط به یک لامپ است که در یک ایستگاه آتشنشانی نصب شده است و از سال ۱۹۰۱ یک تا کنون روشن است. در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است که این لامپ به جز ۲ باری که آنهم در اثر قطع برق خاموش شده است همیشه در تمام طول این ۱۰۶ سال :!: روشن یوده است .

 

لامپ مذبور توسط دنیس برنال پیشرو و مالک برق رسانی به لیورمور در سال ۱۹۰۱ هدیه داده شده است.این لامپ ۵ سال قبل از زلزله بزرگ سانفرانسیسکو در سال ۱۹۰۶ روشنی بخش دفتر پلیس شهر و نیز ایستگاه آتشنشانی بوده است . این لامپ ا کنون وقایع بسیاری را شاهد بوده و حتی جابجا هم شده است ، در طول حیات آن حتی عده ای به عنوان یک طلسم به آن اعتقاد پیدا کرده اند.

 

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

ارتباط بين شخصيت و طعم بستني پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 9:30

چه طـعـمي از بسـتـنـي را دوسـت داريــد؟
جالب است بدانيد که ارتباط مستقيمي بين ويژگي هاي شخصيتي شـمـا با طعم بستني دلخواهتان وجود دارد. در حقيقت ايـن تست خودشناسي بر پايه ي تحقيقات يک شرکت امـريکـايـي تولـيد کننده ي بستني به نام "اديس گراند" شـکـل گـرفـتـه اسـت. پـس از مـدتـي تـيـــم محققان به سـرپـرسـتي دکـتر آلـن.آر.هيـــرش (رئيس بخش عصب شناسي موسسه تحقيقاتي بويايي چشايي شيکاگو) مـوفق شدند که به ارتباط بين شخصيت افراد و طعم بستني مورد علاقه آنها پي ببرند. نتايج اين بررسي هادر حال حاضر پيش روي شماست. پس بدون معطلي ازبيـن بسـتـني هـاي زيــر طعم موردعلاقه تان را انتخابکنيد تا به نتايج جالبي درباره ويژگي هاي شخصيت خود برسيد. بفرماييد بستني!

بستني وانيلي ـ بستني شکلاتي ـ بستني گردويي -بستني موزي ـ بستني توت فرنگي

بستني وانيلي
اگر بستني وانيلي دوست داريد، فردي شاد و پرهيجان هستيد که از روي انگيزه آني و بدون فکر قبلي عمل مي کنيد. در زندگي خطرات زيادي را مي پذيريد و اهداف بزرگي در سر داريد. انتظار شما از خودتان بسيار زياد است و از ارتباط با اقوام نزديک خود لذت مي بريد. به طور کلي شخصي خونگرم، پرتلاش، آرمانگرا، بااحساس و درمواردي درونگرا هستيد.

بستني شکلاتي
اگر بستني شکلاتي را مي پسنديد، فردي سرزنده و بانشاط، خلاق، خوش لباس، برون گرا و فريبنده هستيد. زندگي شما سرشار از شور و هيجان است و به سادگي روي ديگران تاثير مي گذاريد. به طور کلي طرفداران اين بستني از اينکه در مرکز توجه ديگران باشند، لذت مي برند و گرفتار شدن در روال عادي زندگي برايشان کسالت آور است.

بستني گردويي
اگر به بستني گردويي علاقه منديد، شخصي منظم، بادقت و کمال گرا هستيد که به جزئيات بسيار اهميت مي دهيد. در مسائل مالي محافظه کاريد و اطرافيانتان شما را فردي باوجدان و وظيفه شناس مي پندارند. علاوه بر اين، پر جنب و جوش و پرتکاپوئيد و در ورزش ها اغلب در پست مهاجم ظاهر مي شويد تا گوي سبقت را از ديگران برباييد.

ستني موزي
اگر طعم موزي را دوست داريد، شخص راحتي هستيد که مسائل را ساده در نظر مي گيريد. سخاوتمنديد و در فعاليت هايتان متعادل عمل مي کنيد. صداقت در شخصيت شما ديده مي شود و در عين حال دلسوز و مهربانيد.

بستني توت فرنگي
اگر بستني توت فرنگي را انتخاب مي کنيد، فردي خجالتي هستيد. با اينحال احساسات نيرومندي داريد. شکاک، مستبد، خودراي، و درون گراييد که به نکات جزئي و ظريف بسيار توجه مي کنيد. در قبال بسياري از مسائل به راحتي خودتان را مقصر مي دانيد و درمواردي بداخلاق و بدبين مي شويد. ازجمله ابعاد ديگر شخصيت شما اين است که اعتماد به نفس کمي داريد.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

ای جماعت چطوره احوالتون !!! دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 9:20

قربون اون فهم و كمالات‌تون

گردنتون پيش كسي خم‌نشه

از سربنده، سايه‌تون كم‌نشه

راز و نياز و بندگي‌تون درست

حساب كتاب زندگي‌تون درست

بنده مي‌شم غلام دربست‌تون

پيش كسي دراز نشه دست‌تون

از لب‌تون خنده فراري نشه

خدا نكرده، اشكي جاري نشه

باز، يه هوا دلم گرفته امروز

جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسيني‌ش، نمي‌دونم چرا

بيني و بيني‌ش، نمي‌دونم چرا

خلافامون از سراختلاف نيست

خلاف خلافه، توش خطا خلاف نيست

فرقي نداره ديگه شهر و روستا

حال نمي‌دن، مثل قديما، دوستا

شاپرك‌ها به نيش مجهز شدن

غريب گزا هم آشناگز شدن

 

 

تنگ غروب، كه شهر پرشد از ?رپ

ما مونديم و يه كوچه علي چپ

خورشيده مي‌نشست كه ما پاشديم

رفتيم و گم شديم و پيدا شديم

رفتيم و چرخي دور ميدون زديم

ماه كه در اومد، به بيابون زديم

آخ كه بيابون چه شبايي داره

شب تو بيابون چه صفايي داره

شب تو بيابون خدا بساط كن

اون جا بشين با خودت اختلاط كن

دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست

دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست

اين در و اون در زدناش قشنگه

به سيم آخر زدناش قشنگه

دلم گرفته بود وغصه داشتم

منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبي،‌به كوه تكيه كردم

نشستم و تا صبح گريه كردم

سجل و مدرك نمي‌خواد كه گريه

دستك و دنبك نمي‌خواد كه گريه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

Celebrity E-mail Addresses چهارشنبه هشتم فروردین 1386 9:10

A
A1:
a1@a1-online.com
Ace of Base:
AceofBase@arista.com
Aqua:
aqua@aqua.dk
Ben Affleck:
Ben@affleck.com
Christina Aguilera: fanmail@christinamail.com
Alan Alda:
alda@pbs.org
Alice In Chains:
AICFC@speakeasy.org
Kevin J. Anderson:
Kevreb@aol.com
Pamela Anderson:
Pamela@pamelaandersonlee.com
Brittany Andrews:
brittanyandrews1@aol.com
Kurt Angle:
kurt@kurtanglewwf.com
Ed Asner:
72726.357@compuserve.com

B
Backstreet Boys:
feedback@backstreetboys.com
Barenaked Ladies:
BarenakedLadies@wbr.com
Jeff Beck:
JeffBeck@arista.com
Bob Barker:
price@www.cbs.com
Beautiful South:
beautifulsouth@beautifulsouth.co.uk
Beavis:
beavis@mtv.com
Black Crowes
Tbctaller@aol.com
Blink 182:
mark@loserkids.com
Bloodhound Gang:
lupus@bloodhoundgang.com
Blue Oyster Cult:
BOCfanclub@aol.com
Bon Jovi:
bonjovi@polygram.com
Boston:
bandmail@boston.org
David Bowie:
David@davidbowie.com
Boyzone:
boyzone@boyzone.co.uk
Sandra Bullock:
SandyB@aol.com
George W. Bush: president@whitehouse.gov
Butthead:
butthead@mtv.com

C
Bruce Campbell:
bcquestions@bccentral.com
Cardigans:
cardigans@cardigans.net
Drew Carey:
DrewCShow@aol.com
Keith Carradine:
keith@keithcarradine.com
Aaron Carter:
aaron@aaroncarter.com
Ray Charles
Raysrae@aol.com
Cher:
cher@cher.com
Eric Clapton:
EricClapton@wbr.com
George Clooney:
GClooney@aol.com
Joe Cocker:
celbmrch@ni.net
Sean "Puffy" Coombes:
puffy@badboyonline.com
Alice Cooper:
renfieldac@earthlink.net
Counting Crows:
info@countingcrows.com
Yvonne Craig:
batgirl@yvonnecraig.com
The Cranberries:
Cranfans@aol.com
Crash Test Dummies:
CrashTestDummies@arista.com
Wes Craven:
Insomnia37@aol.com
Sheryl Crow:
sherylcrow@igamail.com
The Cure:
thecure@thecure.com
Tony Curtis:
tony.curtis@tonycurtis.com

D
Carson Daly:
carson@carsondaly.com
Rodney Dangerfield:
Rodney@rodney.com
Daphne and Celeste:
dandc@daphneandceleste.com
Dave Matthews Band:
dmband@redlt.com
Bruce Davison:
bruce@allmediapr.com
Benicio Del Toro:
feedback@beniciodeltoro.com
Destiny's Child:
destinyschild@destinyschild.com
Neil Diamond:
fondclub@aol.com
Cameron Diaz:
cameron_diaz@hotmail.com
Leonardo DiCaprio:
ICaprio0@aol.com
Depeche Mode:
depechemode@depechemode.com
Doobie Brothers:
Doobies@doobiebrothers.com
Kirsten Dunst:
kirsten@kirsten-dunst.com
Bob Dylan:
Bob@bobdylan.com

E
Eagle Eye Cherry:
eagle-eye@eagleeyecherry.com
Eiffel 65:
Eiffel65@umusic.com
Eminem:
eminem@eminem.com
Eurythmics:
Eurythmics@arista.com

F
Faithless:
Faithless@arista.com
Filter:
Filter@wbr.com
Five:
5ive@5ive.co.uk
Flaming Lips:
FlamingLips@wbr.com
Michael J. Fox:
Michael@michaeljfox.com
Vivicia A. Fox: vivicia@viviciafox.com
Aretha Franklin:
ArethaFranklin@arista.com
Frasier cast:
frasier@nbc.com
Friends cast:
friends@nbc.com


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چهارشنبه هشتم فروردین 1386 9:1

فردی از پروردگار در خواست کرد
تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند پذيرفت
او را وارد اتاقی نمود
که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند
قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان می دهم
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا ...
جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خيلی ساده است
در اينجا آنها ياد گرفته اند که
يکديگر را تغذيه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد
چون ايمان دارد که
کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

رژيم غذايي سالم چيست؟ چهارشنبه هشتم فروردین 1386 8:59

تغذیه سالم ارتباط مستقیمی با رعایت تعادل در مصرف مواد غذایی دارد. این امر بدان معناست که در طول روز باید از غذاهایی مختلفی استفاده شود که در این میان میتوان به مصرف مواد نشاسته دارد و حداقل 5 وعده میوه و سبزی اشاره کرد.
مقداری ماهی، گوشت و سایر مواد جایگزین، شیر، کره، پنیر و سایر فراورده های لبنی، مصرف گاه گاه مواد غذایی که دارای چربی بالایی هستند (به ویزه چربی های اشباع نشده)، نوشیدنی ها و غذاهایی که دارای شکر فراوانی هستند، و همچنین مواد غذایی پر نمک در این میان گزینه های متنوعی هستند که باید در رژیم غذایی یک فرد سالم گنجانده شوند.
در این مقاله قصد داریم تا شما را با تاثیرات مصرف مواد غذایی مختلف آشنا کنیم. به خواندن ادامه دهید تا اطلاعات مفیدی در این زمینه بدست آورید.

مواد نشاسته دار
این نوع غذاها شامل مقادیر زیادی کربوهیدرات هستند. همانطور که می دانید کربوهیدرات ها منبع بسیار خوبی برای تامین انرژی به شمار می روند. از جمله مواد غذایی که در این گروه جای می گیرند میتوان به موارد زیر اشاره کرد: نان، سیب زمینی، غلات مثل: برنج، پاستا، و نهایتاً بلغور. مواد غذایی نشاسته دار شامل پروتئین، مواد معدنی، ویتامین و فیبر نیز هستند.
فیبر به هضم مواد غذایی کمک می کند، همچنین از بروز برخی از بیماری های روده ای نظیر یبوست نیز جلوگیری می کند. اغلب مردم به میزان کافی از مواد غذایی فیبردار استفاده نمی کنند. به طور کلی می توان گفت که مردم تنها 3/2 از فیبر مورد نیاز بدن خود را مصرف می کنند.
از بهترین نمونه های مواد غذایی در این گروه می توان به نان و برنج اشاره کرد چرا که نه تنها حاوی مقادیری زیادی فیبر هستند بلکه از بروز بیماری های قلبی و سکته نیز جلوگیری می کنند.
بنابراین بهتر است از این به بعد میزان مصرف غذاهای نشاسته دار را افزایش دهیم.

میوه و سبزیجات
حتماً همه شما به خوبی می دانید که حداقل روزی 5 بار باید از میوه ها و سبزی های مختلف در رژیم غذایی خود استفاده کنید.

اما آیا می دانستید که:
منظور از مصرف میوه و سبزی انواع تازه، یخ زده، آبگیری شده، کنسرو، و خشک شده را نیز در بر می گیرد.
منظور از یک وعده میوه و سبزی 80 گرم اندازه گیری می شود، که در نهایت می توان اظهار داشت که هر فرد در طول روز باید در حدود 400 گرم میوه و سبزی مصرف نماید.
سیب زمینی در این میان جزء گروه میوه و سبزی قرار نمی گیرد چراکه در گروه غذاهای نشاسته دار طبقه بندی شده است.
آب میوه تنها به عنوان یک وعده محسوب می شود و افزایش میزان آن به عنوان یک وعده دیگر به حساب نمی آید.
از حبوبات نیز حداکثر بیش از یک مرتبه نمی توان استفاده کرد.
اما دلیل استفاده این همه میوه و سبزی در رژیم غذایی چیست؟ تحقیقات بسیار زیادی در این زمنیه انجام شده که بیشتر آنها حاکی از این امر هستند که مصرف زیاد میوه و سبزی احتمال بروز بیماریهای قلبی، سرطان، و تعداد بیشماری از بیماری های دیگر را تا حد بسیار زیادی کاهش می دهد.
میوه ها و سبزی ها سرشار از ویتامین، مواد معدنی، فیبر و کربوهیدرات -به شکل شکر- هستند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 10:11

 

 

به نام حق
 
 
 

 

 

                                                         سال نو مبارک

 

سال نو هم داره میاد باید همه چی نو بشه... همه چی از نو متولد می شه شورو شادی و طراوت و زیبایی همه جا موج میزنه همه با فرا رسیدن سال نو خوشحالن وسعی می کنند همه چی را نو و تمیز کنند .

ای کاش میشد یکمی وقت کنیم و حال و هوای دلمونا هم نو کنیم وشروع به خونه تکونی دلامون کنیم وهرچی کینه هست و هرچی. چیزای کهنست دور بریزیم و بادلی نو و تمیز به استقبال سال جدید بریم

اره حالاوقتشه با نو شدن طبیعت صداقت وپاکی را به دلمون دعوت کنیم و هرچی دروغ و دورویه از دلمون بیرون کنیم یادمون باشه که حسابی دلمونا تمیز کنیم تا صداقت و مهربانی مهمان دلمون بشه ماکه قشنگی را دوست داریم از هرچیز زیباست خوشمون میاد چرا فقط به زیبایی های ظاهری اهمیت میدیم؟

 زیبایی های مهمتری هم هست که یادمون میره به اون هم بها بدیم درسته که تو دنیای مادی زندگی میکنیم و انسان زیباترین موجود خداوند هست ولی این انسان وقتی زیباست که دلش قشنگ باشه وقتی زیباست که مهربان باشه کمی خود خواهی را کنار بزاره اینقدر غرق دنیا نشه زندگی وقتی قشنگه که بادلی پاک همه را دوست داشته باشیم این دنیا گذراست یه روزی باید همه چی را بزاریم بریم. چرا چیزای که بدردمون نمی خوره را فقط جمع میکنیم ؟ یکمی هم باید بفکر توشه راهمون باشیم اگه وقت کردیم یه بقچه مهربانی صداقت محبت توشه راهمون کنیم اینا هستن که توراه دستمونا میگیرن و مارا به خدا میرسونند...

نو بهار است برآن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد و تودر دل گل باشی

من نگویم با که نشین و باکه بنوش که خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

در بهار هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که زحال همه غافل باشی

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

روزهای گذشته دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 8:42
این شعر رو یک دوست در بخش نظرات درج کرده بود حیفم اومد همه اونو نخونن. از این دوست عزیز که با نام ن خودشو معرفی کرده بود هم ممنون!

اون روزها گذشتند.

روزهای پياپی شور و زندگی.

روزهايی که بوی اميد می داد.

لحظه هايی که مرا تااوج خوشبختی می رساند.

آنجا که به ابرها دست می کشيدم

و با تلالو خورشيد زندگی می کردم.

و ثانيه هايی که دريای نيلوفرقلبم قد می کشيد و

می پيچيد و به بغض ابرها می رسيد.

اما........

حالا من مانده ام و دلتنگی.

من مانده ام و دنيايی حرف نگفته.

حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره.

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ.

انگار از ذهن زمان پاک شده ام و در سياهی سمج روزهای بی پايان گم.

کاش می توانستم از ديار غريبانه دلتنگی هجرت کنم.

کاش توان اين را داشتم تامرز رويای سبز با هم بودن پرواز کنم

و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بيابم

اما زندگی عوض نمی شود

روی لحظه ها پا می گذارد و می رود.......

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

« استعفاء » یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 11:57

به نام خدا و با سلام

بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم .

مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران 5 ستاره است .

مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چونكه مي توانم آن را بخورم .

مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم .

مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم .

مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .

مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم .

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ...

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ...

اين دسته چك من ،كليد ماشين ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما .

من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم .

نظر شما چيست ؟؟؟

اي بهترين همراه من بيا تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم .

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

یادداشتهای روزانه یک مامور قبض روح - طنز!!! یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 11:46

شنبه:

امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این بن لادن میذاره؟!

 

یکشنبه:

امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.

8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم عوضی وقت نشناس از دست دادم.... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!

 

دوشنبه:

رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!

از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه .

 

سه شنبه:

مادره بادوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم،اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.

دست اون یکی رو هم گرفتم،اما دیدم مادره داره یه جوری نگام میکنه.اومدم دست خودشم بگیرم،اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت.به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.

منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

 

چهار شنبه:

خیلی عجله داشتم،اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحاشی بد بد میده.اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

 

پنج شنبه:

اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیده بیفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه.با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود.

 

جمعه:

بابا ولم کنید جمعه که تعطیله!!!!!

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

لعنت بر شيطان سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 8:24

گفتم: لعنت بر شيطان

لبخند زد.

پرسيدم: چرا مي خندي؟

پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد

پرسيدم: مگر چه كرده ام؟

گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام

با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟!

جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.

پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟

پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!

گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟

در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان ...!

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

راههاي محبوب واقع شدن و عاشق كردن ديگران سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 7:59

زياد معاشرت كنيد... سپس غير قابل دسترس گرديد

 

هـر چه بيشتر با شخصي ارتباط داشته باشيد آن شخص بيشتر شما را دوست خواهد داشت. اين را ديويد ليدمن متخصص رفتار انسانها بيان مي كند. در واقع حق با اوسـت.

چندين مطالعه ديگر نشان داده كـه در مـعـرض قـرار گـرفـتن مكرر با هر محرك خاص ما را نسبت به آن محرك علاقه مند تر مي گرداند. (تنها زماني اين نظريه صدق نمي كنـد كـه واكنش اوليه ما به آن محرك منفي باشد). بنابراين در ابتداي آشنايي از آنكه كناره گيـر، گريزان و غير قابل دسترس باشيد، پرهيز كنيد. در عوض به دنبـال بهانه هاي فراوان براي آنكه وقت خود را با وي بگذرانيد باشيد.

 

اكنون حواستان را كاملا جمع كنيد چون اين مرحله زيركانه بوده و احتياج به مهارت دارد. درست زماني كه مطمئن شديد كه او را مجذوب خود كرده و محبوب گشته ايد به تدريج معاشرت خود را كاهش داده و كمتر در دسترس قرار گيريد و اين كـار را تـا زماني كـه وي ديگر شما را ديگر ملاقات نكرده و نبينـد ادامه دهيد.

 

شـما هم اكنون "قانون كمـيابي" را بطور مؤثر بكار گمارديد. همه ما واقف هستيم كه: مردم خـواهـان چيزهايي هستـند كه نميتوانند داشته باشند. و هميشه در دسترس بودن شـما سبب كاهـش ارزش و شـان شما مي گردد. براي مثال هـرگـاه پـايتان را از در خانه بيرون بگذاريد و با توده عظيمي از الماس بروي زمين روبرو گرديد، كم كم برايتان عادي شده و ديگر آنها را بچشم سنگهاي گرانبها و ارزشمند نخواهيد نگريست.

 

اين قانون كميابي است كه سبب ميشـود بـيشتر طالب آنها گرديد. با آنان باشيد و سپس كمياب گرديد و مشاهده خواهيد كرد محبوب تر مي شويد.

ما مرتبا در مورد مسايلي چون شور و اشتياق، جـاذبـه جـنـسـي و عـشـق صحبت به ميان مياوريم اما به "شباهت ها" اشاره اي نميكنيم . بـايـد آگـاه باشيم افراد با خصوصيات متضاد در بلـنـد مـدت جـذب يـكديـگر نـمي شوند. ما همواره در جستجوي شباهتها ميان خود و شريك زندگيمان مي بـاشيم.

 

اغـلب ما بـا گـشـتـن و مـعـاشرت با دوستاني كه مورد علاقه امان نمي باشند ترس داريـم پس چـرا با مـعشـوق خود چنين كنيم؟ علاقمند بودن و دوست داشتن كسي بسيار مهم تر از آن است كه ما عاشق آن فرد باشيم. تنـها شباهت هاي اخلاقي و شخصيتي ما نيست كه حائز اهميت ميباشد. هرگاه شما با فردي كـه از لـحاظ ظاهـر شبـيـه شـما باشد آشنا گرديد، احتمال آنكه وي شيفته و دلباخته شما گردد 4 برابر بيشتر ميباشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

رازهای کوچک خوشبختی!!! شنبه نوزدهم اسفند 1385 9:31

حرف حق را بپذیر و کاری به گوینده آن نداشته نباش. مثلا اگر بوی دود را حس کنی و طوطی ات فریاد بزند که : خانه آتش گرفت! ، آیا به مهمان هایت خواهی گفت: این طوطی نمی فهمد چه می گوید؟ عقاید را با حقایق اشتباه نکن. حقیقت مانند دانه ی بادام است، و عقاید پوسته ی آن دانه ی بادام هستند. اگر به دنبال حقیقت هر چیز هستی، باید پوسته را بکنی تا دانه را ببینی. قبل از انجام هر کارمهمی، اول ببین چه احساسی نسبت به انجام آن داری. آیا آن کار را مهم میدانی؟ آیا واقعی به نظرت میرسد؟ آیا به دیگران کمک می کند؟ هنگام غلیان احساسا ت، هیچ تصمیم مهمی نگیر. در این صورت اشتباه خواهی کرد. اول درونت را آرام کن. ذهن مانند یک دریاچه است.هنگام غلیان احساس، دریاچه مواج است. دریاچه هنگامی نور را منعکس می کند، که آرام باشد. هنگام مواجه با مشکل، یادت باشد که حتما راه حلی وجود دارد، زیرا هر چیز با جفتش به وجود می آید. بعد از هر سقوطی صعودی و بعد از هر شبی، روزی وجود دارد. ذهنت را روی راه حلها متمرکز کن. برای بیرون آمدن از یک اتاق باید در را پیدا کنی، نه این که به دیوارها فکر کنی. همواره از نعمت هایی که زندگی به تو بخشیده است، شاد باش و به خاطر آنچه نداری، گله مند نباش. ساختمان با سنگ هایی ساخته می شود که در دسترس اند، نه با سنگ های حیاط خانه ی دیگران. سعی کن مثل ماشین خرابی که خاموش نمی شود، دائما در حال عذر خواهی نباشی. با این کار توجه یگران را به اشتباها تت جلب خواهی کرد. تلاش کن که بهترین را انجام دهی. آن گاه لبخند بزن و حرکت کن. تنها خداوند کامل است. هر کار خیری را که در این دنیا انجام می دهی، بیش از هر کس به خودت کمک خواهد کرد، به تو قدرت و انرژی و درک بیشتر خواهد بخشید، اگر خوب نقاشی کنی، دیگران از تماشای آن لذت خواهند برد، ضمن آن که در حین کار تجربه ات بیش تر خواهد شد. برای عمل کردن از درونت فرمان بگیر. برای تفکر از درونت راهنمایی بجو، زیرا درک و آگاهی باید دریافت کنی و نمی توانی خودت خلق کنی. زمین هنگامی گرم می شود که به سمت خورشید متمایل باشد. هر چیزی را که راست و درست باشد، به نفع تو دیگران خواهد بود. خداوند بهتر از هر کس می داند که چه چیز به تو شادی واقعی می بخشد. آیا یک گیاه می فهمد که باد گیاه را تقویت می کند، یا باران های ملال آور باعث رشد گل های زیبا می شود؟ هرگز مغرور نشو، زیرا غرور میکروبی کشنده است. غرور به تدریج عقل را زایل می کند و باعث می شود هیچ کاری را به درستی انجام ندهی. مشکلات ما را قوی و به سمت پیروزیهای بزرگ تر هدایت می کند. کوهنوردی آسان نیست، اما منظره ای هم که از قله ی کوه دیده می شود، بسیار زیباست. اراده ات را قوی کن. خود را وارد به انجام کارهایی کن که برایت مشکلند. سپس آنها را با جدیت انجام بده. بعد از مدتی خواهی دید که اراده ات مانند گرزی فولادی سخت و درخشان شده است. با انرژی کامل روی کارهایت تمرکز کن. شیشه های رنگی کلیسا، هنگام عبور نور از آنها بسیار زیبا می شوند. کارهایت را هم اگر با انرژی انجام دهی، شفاف و زیبا خواهند شد. هنگامی که قصد انجام کاری را داری، از خود نپرس دیگران آن را چگونه و با چه روشی انجام داده اند؟ بلکه بپرس چگونه می توانم آن را درست و به بهترین وجه انجام دهم؟ این را بدان که همواره حقیقتی تازه در انتظار کشف شدن است. بدون احساس وجود این حقایق، کریستیف کلمب هرگز به آمریکا نمی رسید و گراهام بل هرگز تلفن را اختراع نمی کرد. هر کاری را با جان و دل انجام بده. اگر شعاع انرژی ات را مانند ذره بینی که نور خورشید را متمرکز می کند، روی موانع تمرکز دهی، هر مانعی که سر راهت باشد خواهد سوخت. امروز را آغازی تازه بدان. چرا به چیزی که دیروز اتفاق افتاده، یا انجام شده فکر می کنی؟ زندگی رودخانه ای است که مدام به سمت آینده در جریان است. هیچ قطره ای از آن دو بار از زیر یک پل رد نمی شود. کار را با روشی تازه انجام بده، بهتر از همیشه. افکار و رویا هایت را بسط بده. هنگامی که در بیرون چمنزاری پهناور است که از هر سو تا افق ادامه دارد، چرا خود را در آغل حبس کنی. نگذار افکار و ذهنیاتت به صورت عادت در آیند.سعی کن هرگز درجا نزنی. هر روز از زاویه ای تازه به کارها نگاه کن. زندگی یک صحنه ی پر ماجراست. به اطرافت نگاه کن: نشانه های زیادی وجود دارند که به کشفیات تازه اشاره می کنند. مهم ترین چیز احساسی است که نسبت به کارت داری. وجود رنگ های تیره در یک تابلوی نقاشی، نشانه ی افسردگی نقاش آن تابلوست. رنگ های روشن، حاکی از وجود روشنایی و انرژی در زندگی نقاش آن تابلوست. هر کاری را با شادی انجام بده، تا دیگران را هم شاد کنی. زندگی مثل یک تاب است که هم می تواند سرگرم کننده باشد و هم حال به هم زن. اگر هر بار که تاب می خوری احساس شگفتی کنی، لذت تاب خوردن را احساس خواهی کرد. در زندگی هم هر بار که کاری انجام می دهی، از انجام آن شگفتی احساس کن

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

مدیر یت زمان در زندگی شغلی شنبه نوزدهم اسفند 1385 9:28

شما تا چـه اندازه براي وقت خود ارزش قائليد؟ آيا از بـرنامه

زمـاني مـشخصي براي به انجام رسـانـيـدن كـارهــاي خود

پيروي ميكنيد؟ يك عامل بسيار مهم در هر موفقيتي برنامه

ريـزي صحيح و پيروي از يك برنامه زماني مشخص براي نيل

بـه اهداف مطلوب ميـبـاشد. اكنون براي آنكه قادر باشيد از

وقــت خود به نحو احسن استفاده كنيد نكات و راهكارهاي

زير را در زندگي خود بكار بنديد:

 

1- همواره فعاليتها و تكاليف روز بعد خود را از شب قبل برنامه ريزي كنيد و كارهايي كه بايد به انجام رسانيد را روي كاغذ يادداشت كنيد.

 

2- سپس فهرست تكاليف و كارهاي خود را اولويتبندي كرده و براي هر كدام از آنها ضرب العجل اجرايي منظور كنيد.

 

3- هميشه كارهايي دشوار و پر دغدغه تر را زودتر از بقيه و يا درهنگامي كه در بهترين شرايط جسمي و روحي ميباشيد انجام دهيد. كارهاي سبكتر را در هنگام خستگي نيز ميتوان به انجام رساند.

 

4- امور با اهميت اما ناخوشايند را به تعويق نياندازيد. هيچگاه كارها با به تعويق انداختن خوشايند تر نميگردند.

 

5- هرگاه شروع به انجام كاري كرديد سعي كنيد بدون وقفه آن را به پايان رسانيد.

 

6- مابين فعاليتها براي خود وقت استراحت نيز در نظر بگيريد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

از اندرزنامه‌های ساسانی شنبه دوازدهم اسفند 1385 8:38
 
۱. با دوست کهن دوستی استوارتر کن، چه دوست کهن همانا چنان می کهن است که هر چه کهنه‌تر شود خوشگوارتر گردد.
۲. دشمن کهن را به دوستی مگزين، چه دشمن کهن همانا چنان مار سياهی است که کين صد ساله فراموش نکند.
 
۳. در هر دعوی، چه حق داشته باشی و چه حق به سويت نباشد، سخن به راستی گوی که اين به داد و نجات نزديکتر است.
۴. مال گيتی به چيزی ماند که در خواب ببينند، گاه خوبست و گاه بد و چون از خواب بيدار شوند، چيزی به جای نيست.
۵. ديو خشم، آرزوی‌بد، آز و شهوت
را با خرد و انديشه نيک از خود برانيد.
حرص و آز را با خرسندی و قناعت،
ديو خشم را به سروش،
رشک و حسد را به نيک چشمی،
نياز را به کم‌خواهی،
جنگ را به آشتی و
دروغ را به راستی برانيد.
 
۶. نيکی در انديشه خوب، گفتار خوب و کردار خوب است.  
نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

نکاتي براي زيبا شدن محيط کار!!! پنجشنبه دهم اسفند 1385 21:43

محل کار جايي است که اگر شما شاغل باشيد حتما ساعات نسبتا  زيادي را در انجا سپري ميکنيدپس چرا به محيط کارتان توجه نميکنيد؟توجه به محيطي که در ان کار يا زندگي ميکنيد درست به معناي ارزشي است که براي خودتان قايل هستيد.زيبا شدن دفتر کار يا محيط کار علاوه بر اينکه ميتواند خستگي کار را براي شما کم کند براي کساني که به محيط کاري شما مراجعه ميکنند نيز لحظات لذت بخشي را فراهم ميکند:

 

1)روي ديوار هاي خسته کننده هر اداره ميتوان با نصب کردن چند تابلو در سايزهاي مختلف انجا را به محيطي زيبا تبديل کرد.در اينجا شکل و مفهوم تابلو مهم نيست هر تصويري که حس خوبي را به اطرافيان منتقل کند ارزش بيشتري دارد.اين تابلو حتي ميتواند خطوطي در هم اما مخلوطي از رنگهاي شاد باشد

 

 

2)چون شما به طور ميانگين چيزي در حدود 8 تا 9 ساعت را در محل کارتان سپري ميکنيد بهتر است از رنگهاي ارامش بخش استفاده کنيد.کرم رنگ مناسبي است زيرا هم ارامشبخش و در عين حال مناسب محيط هاي اداري است.

 

 

3)ميز شما معمولا در معرض ديد همگان است.ميز شلوغ هم شما را اشفته ميکند هم جلوه زيبايي ندارد.پس همواره سعي کنيد ميزي مرتب داشته باشد.داشتن يک قفسه براي وسايلتان هم شما را از اشفتگي نجات ميدهد و هم ميتواند با چيدن درست وکمي خرج کردن سليقه محيطتان را زيبا تر کند.

 

 

4)گياهان.....اين موجودات زنده حتي در محيط کارتان هم زيبايي را منتقل ميکنند.گذاشتن يک گلدان(البته به صورت درختچه)ميتواند محيط رسمي کار را زنده کند.علت اينکه گياهان در هر جا که حضور دارند انجا را به محيطي زيبا تبديل ميکند اين است که رنگ سبزمکمل خوبي براي رنگهاي اصلي است.

 

 

5)داشتن ميز و صندلي زيبا و در عين حال راحت امري است اساسي.ميز و صندلي زيبا هم راندمان کار را بالا ميبرد و هم جلوه ي بصري بي نظيري را فراهم ميکند(رنگ ميز و صندلي بايد با محيط هماهنگي کامل داشته باشد.

 

 

6)برخي موارد هست که در زيبايي همواره تاثير دارند.يکي از اين عوامل نور است.استفاده از نورهاي زرد و ابي(فلور سنت) با هم زيبايي را افزايش داده،چشم را اذيت نميکند و شما و مراجعه کنندگان را از حالت کسلي در مياورد.

 

 

محيط کارتان را هم چون محيط زندگيتان بدانيد و در زيبا کردن ان کوتاهي نکنيد.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چقدر شبيه خودت ميشوي وقتي ' ............ ... سه شنبه هشتم اسفند 1385 0:0

+ به ترانه خواني قلبت گوش مي سپاري...چه زيبا عشق الهي را زمزمه مي كند....

 

+ سختي هاي زندگي را با آرامش' تدبير و شجاعت پشت سر مي گذاري! زيرا مي داني خدا درسي بيش از ظرفيتت به تو نمي دهد....

 

+ بر روي صفحه ي ذهنت فقط و فقط لحظه هاي خوش را نقش ميزني!!

 

+ هر روز صبح به محض بيدار شدن ' پيش از هر چيز به خدا سلام مي كني.و به خاطر روز سر شار از معجزه اي كه پيش رو داري ' تشكر مي كني...!

 

+ در بد ترين شرايط زندگي هم 'زمزمه مي كني: آرامش~!

 

+ هر گاه كسي از تو مي خواهد كه پندي به او بدهي ' مي گويي: هميشه به خدا توكل كن!

 

+ در زندگي ات فقط روزهايي را به حساب مي آوري كه حد اقل يك كار خوب انجام مي دهي' اين كار خوب مي تواند يك لبخند گرم باشد...!

 

+ مي داني كه بهترين راه براي شاد زيستن' شاد كردن ديگران است...!

 

+ هر اتفاقي كه در زندگي ات مي افتد' سعي مي كني از آن درسي بياموزي. چون ميداني كه خدا بي دليل آن اتفاق را در زندگي ات قرار نداده است.!!!

 

+ هيچ وقت نگران فردا نيستي . چون ايمان داري كه فردا خيلي خيلي بهتر از امروز است...

 

+ مي داني كه تنها راه رسيدن به آرامش در اين آشفته بازار دنيا اين است كه به خدا اعتماد كني...

 

+ رفتن به خانه ي سالمندان ' مستمندان ' بيماران ' دلشكستگان  را فراموش نمي كني و ميداني چقدر به ديدن ما و دردو دل با ما نيازمندند....

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

عشق را امتحان كن! دوشنبه هفتم اسفند 1385 23:59

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

 

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

 

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

 

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

 

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

 

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

 

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.

 

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

 

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

 

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

 

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

 

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

 

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

 

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري  ' با ببرش وداع كرد.

 

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چیست در خلوت خاموش کبوترها یکشنبه ششم اسفند 1385 12:37
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

وارونه درمانی!!! شنبه پنجم اسفند 1385 23:33

شايد وارونه شدن هر چيزی را ديده باشيد الا وارونه شدن بيماران را برای درمان!

 

 

 

وارونه‌درمانی يا سر و ته ‌درمانی به 400 سال قبل از ميلاد مسيح برمی‌گردد. در آن زمان بقراط برای درمان پشت درد، بيمار را از پا به نردبانی آويزان می‌کرد تا پشت دردش خوب شود. يونانی‌ها نيز از اين روش برای درمان پشت درد استفاده می‌کردند. کسانی هم که يوگا کار می‌کنند شايد با اين تمرين آشنايي داشته باشند.

 

در دهة1960 هم يک متخصص بيماري‌های استخوان در آمريکا سيستمی را برای درمان بيمارانش معرفی کرد. او نيز اعتقاد داشت زمانی که بيمار به صورت سر و ته آويزان شود و ستون فقراتش عمود بر زمين باشد، نيروی جاذبه زمين روی فاصله ميان مهره‌ها و ديسک‌های تاثير گذاشته از فشاری که روی مهره‌ها قرار دارد کم می‌شود؛ بنابراين شخص احساس راحتی بيشتری کرده و درد کمتری خواهد داشت.

 

با اين نظريه هر كسي هم موافق نبود. مثلاً برخي پزشکان می‌گفتند با وارونه کردن بيمار فشار خونش بالا می‌رود و ممکن است به چشم‌هايش فشار زيادی وارد شود. جواب موافقان وارونه‌درمانی اين بود که همه بيماران را عمود بر زمين قرار نمی‌دهند و زاوية قرارگيری بيمار اگر کنترل شده باشد و درمان‌گر طبق اصولش اين کار را انجام دهد مشکلی پيش نمی‌آيد. به هر حال موافقان وارونه‌درمانی معتقدند اين روش برای درمان پشت‌درد، کاهش استرس، بهبود عملکرد غدد لنفاوی، افزايش اکسيژن رسانی به مغز، کاهش و تأخير در بروز اثرات پيری و مواردی ديگر که قهرمانان و ورزشکاران از آن استفاده می‌کنند مفيد واقع می‌شود.قابل ذكر است كه آخرين تحقيقات در زمينة وارونه‌درمانی، انجام چنين تمريناتی را برای عده‌ای بيماری‌زا و مشکل‌ساز معرفی کرده است. افرادی كه مشکلات بينايي ياشبکيه داشته باشند، سيگاری‌ها، و يا كساني‌که فشار خون بالايي دارند و دچار استرس يا تنش هستند، هم‌چنين آنهايي که اضافه وزن دارند و وزنش طبيعي نيست يا کلسترول دارند، به‌هيچ‌وجه نبايد به سمت وارنه‌درمانی بروند.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

جمیعاُ خسته نباشید! چهارشنبه دوم اسفند 1385 9:17
 
 
نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

20روش عاشقانه !!! سه شنبه یکم اسفند 1385 20:32

1- اشتباهات عاشقانه‌اي که بهتر است مرتکب نشويد:

- فراموش کردن روز تولّدش

- فراموش کردن سالگردها

- جدي بودن زيادتر از حد

- بي‌تفاوت بودن نسبت به مسائل احساسي.

2- خودتان را نسبت به موفقّيّت‌هايش مشتاق نشان دهيد.

3- بکوشيد تا هميشه بر سر مسائل با هم به توافق برسيد، در اين صورت زندگي‌تان خيلي عاشقانه مي‌شود.

4- وقتي پشت چراغ قرمز ايستاده‌ايد به همسرتان لبخند بزنيد و سر به سرش بگذاريد.

5- کارت تبريکي برايش بفرستيد و داخل آن بنويسيد او بهترين نعمتي است که خداوند به شما ارزاني داشته است.

(زنان از راه گوش‌هايشان عاشق مي‌شوند و مردان از طريق چشم‌هايشان).

6- سعي کنيد عشق‌تان در چشم‌هايتان چون ستاره‌اي بدرخشد.

7- هرگاه خواستيد يک ملاقات به يادماندني داشته‌ باشيد به خاطر بسپاريد که خوردن مشکلات در کنار يکديگر بهترين راه ابراز احساسات عاشقانه است.

(بهتر است عاشق شويد و در عشق‌تان شکست بخوريد تا اينکه هرگز عاشق نشويد...).


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

رازموفقيت يك كشاورز سه شنبه یکم اسفند 1385 20:22
يكي از كشاورزان همواره در مسابقات ، جايزه ي بهترين غله را به دست مي آورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود.رقبا و همكارانش علاقه مند شدند كه سر از كار اشو در آورند و  راز موفقيتش را بدانند.به همين سبب او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند.
پس از مدتي جستجو ، سر انجام به نكته عجيب و جالبي رو به رو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كشت ، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي داد و آنها را از اين نظر تامين مي كرد. بنابراين همسايگان او بايد فاتح مسابقات مي شدند نه خود او!
كنجكاوي بيشتر شد و و كوشش علاقه مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود ، به جايي نرسيد . سرانجام تصميم گرفتند كه از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند. كشاورز هوشيار و دانا در پاسخ همكارانش گفت:"چون جريان باد ، ذرات بارور كننده ي غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر مي برد ، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي دهم تا باد ذرات بارور كننده نامرغوب را از مزارع آنها به زمين من نياورد و كيفيت محصولات مرا خراب نكند.!"
همين تشخيص صحيح و درست كشاورز ، توفيق كاميابي در مسابقات بهترين غله را برايش به ارمغان آورد.
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

يك نكته ، يك تجربه دوشنبه سی ام بهمن 1385 14:0

حل مسئله به دو روش آمريكائي و روسي

هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد،با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود،در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند(جوهر خودكار به سمت پائين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد).
براي حل اين مشكل آمريكائيها شركت مشاورين آندرسون را انتخاب كردند.تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد.دوازده ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خود كاري را طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت،زير آب كار مي كرد،روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت.و در دماي زير صفر تا سيصد درجه سانتيگراد كار مي كرد.
اما روس ها راه حل ساده تري داشتند:

آنها از مداد استفاده كردند!

اين تجربه مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است:

تمركز روي مشكل يا تمركز روي راه حل

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

به كه بايد دل بست؟ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 20:19

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

هر كودكي كه به دنيا مي‌يد، بيشترين عشق ممكن و گاه حتي عشقي فراتر از ظرفيت انساني را در وجود خود نهفته دارد. وجود او لبريز از عشق است. گويي از جنس عشق ساخته شده است.
عشق، گلي است بسيار ظريف و شكننده كه بيد محافظت، تقويت و آبياري شود. فقط در ين صورت است كه مي‌توان آن را قوي و محكم كرد. عشق نهفته در وجود كودك نيز _ مانند خود او _ بسيار شكننده است.

فكر مي‌كنيد اگر كودكي را به حال خودش رها كنند، زنده خواهد ماند؟ انسان موجودي بسيار ناتوان و بي‌دفاع است. اگر كودكي را به حال خودش رها كنند، شانس زنده ماندن او تقريباً به صفر مي‌رسد. او مي‌ميرد و ين دقيقاً همان اتفاقي است كه بري عشق مي‌افتد. عشق هم اگر تنها بماند، مي‌ميرد و ين اتفاقي است كه افتاده، عشق را تنها گذاشته‌اند.

طرد كردن و رانده شدن مي‌كنند: «اگر حرف‌شنو نباشي، اگر درست رفتار نكني، مي‌اندازيمت بيرون!» خب، طبيعي است كه كودك مي‌ترسد. طرد شدن؟ آن هم در ين دنيي وحشي؟ ينجاست كه كودك شروع به سازش و كنار آمدن مي‌كند. و بتدريج تبديل به آدمي كلك و حقه‌باز مي‌شود. كه بري رسيدن به هدف‌هيش تقلب مي‌كند.

او نمي‌خواهد بخندد ولي وقتي مادر را مي‌بيند و دلش شير مي‌خواهد، مي‌خندد. ينجا ديگر وارد دنيي سياست مي‌شويم _ الفبي سياست از همين جا شروع مي‌شود. رفته رفته احساس انزجار در دل كودك ريشه مي‌دواند زيرا

محبت و احترامي دريافت نمي‌كند. در دل احساس يأس و نوميدي مي‌كند زيرا به او، آن طور كه هست، عشق نمي‌ورزند. فقط در صورت انجام كارهي خاصي كه پدر و مادر به آن اعتقاد دارند لطف و محبت شامل حالش خواهد شد. پس نتيجه مي‌گيريم كه عشق، شرط و شروط دارد. كودك به همان صورت كه هست، شيسته‌ي عشق نيست. ابتدا بيد شيستگي خود را ثابت كند و آنگاه از عشق پدر و مادر بهره‌مند ‌شود.

بنابرين بري ينكه شيستگي خود را ثابت كند شروع به رفتارهي تصنعي و دروغين كرده، ارزش‌هي ذاتي و دروني

 خود را از دست مي‌دهد. عزت نفس او بتدريج از بين مي‌رود و احساس بي‌لياقتي و ناشيستگي مي‌كند. شيد حتي گاهي اوقات ين فكر به سرش بزند كه: «يا ينها والدين واقعي من هستند؟ نكند من را از سر راه آورده باشند؟ احتمالاً دارند نقش بازي مي‌كنند، زيرا به نظر من عشق و علاقه‌ي حقيقي‌ي در كار نيست.» هزاران بار صورت كريه خشم را در چشم‌ها و چهره‌ي والدين مي‌بيند، آن هم بري اتفاق‌هي ناچيز. در نظر او، بروز چنين خشمي كاملاً بي‌مورد و نامتناسب است. نمي‌تواند باور كند و چنين رفتارهيي را غيرمنصفانه مي‌پندارد. ولي در نهيت بيد تسليم شود، بيد سر خم كند و جبر و ضرورت موجود را بپذيرد. ين چنين است كه بتدريج گنجيش او بري عشق ورزيدن از بين مي‌رود.

عشق فقط با عشق رشد مي‌كند. عشق محتاج بستري عاشقانه است. ين را بيد به عنوان مهم‌ترين و بنيادي‌ترين اصل به خاطر داشت. عشق، تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتاب‌هي عاشقانه در محيط، پرورش مي‌يابد. اگر پدر و مادر هر دو عشق بورزند، آن هم نه فقط به كودك، بلكه به يكديگر نيز، اگر عشق در فضي خانه جاري باشد، آنگاه كودك هم‌ چون موجودي از خميره‌ي عشق رفتار مي‌كند و هيچ‌گاه ين سوال كه: « عشق چيست؟» بريش پيش نمي‌يد. او معني عشق را از همان اول درمي‌يابد، زيرا عشق تبديل به شالوده و خميره‌ي وجود وي مي‌شود

من نمي‌توانم عشق را تعريف كنم؛ بري عشق تعريفي وجود ندارد. عشق همچون تولد، مرگ، خدا و مراقبه، يكي از آن چيزهي توصيف‌ناپذير است. آن را نمي‌شود تعريف كرد _ حداقل من كه نمي‌توانم.
مردم فكر مي‌كنند فقط زماني مي‌توانند عشق بورزند كه شخص دلخواه خويش، يعني كسي كه از نظر آنها سزاوار عشقشان باشد را يافته‌ باشند _ چنين طرز فكري چرند است! _ مطمئن باشيد كه هرگز چنين شخصي را پيدا نخواهيد كرد. مردم مي‌گويند فقط زماني حاضرند عشق بورزند كه مرد يا زن يده‌آل و كاملي را بيابند _ ين هم مزخرف است. هرگز چنين مرد يا زني را پيدا نخواهي كرد، زيرا مرد يا زن كامل اصلاً وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، مطمئن باش كه بري عشق تو اهميتي قائل نخواهد شد و زح

داستان مردي را شنيده‌ام كه تمام زندگي‌اش را مجرد ماند، بري ينكه در جست‌وجوي زني در منتهي كمال بود. وقتي كه هفتاد سالش شد، يك نفر از او پرسيد: «تو تمام ين سرزمين را در جست‌وجوي زن كامل زير پا گذاشتي؛ يا واقعاً نتوانستي چنين زني پيدا كني؟ حتي يك نفر را؟»

پيرمرد بسيار غمگين شد. گفت: «چرا. يك بار به چنين زني برخورد كردم، يك زن كامل به تمام معنا.»

آن شخص پرسيد: «خب، پس چه شد؟ چرا با او ازدواج نكردي؟»
چهره‌ي پيرمرد از قبل هم غمگين‌تر شد. گفت: «والله چه بگويم؟ او هم در جست‌وجوي مرد كامل بود.»
بري جاري شدن و رشد كردن در بستر عشق، نيازي به كمال مطلوب نيست. عشق هيچ ربطي به ين مقوله ندارد. انسان عاشق صرفاً عشق مي‌ورزد، همان‌طور كه يك انسان زنده نفس مي‌كشد، مي‌نوشد، مي‌خورد و مي‌خوابد.
انسان زنده به معني واقعي، انساني است كه از صميم قلب عشق مي‌ورزد. تو هيچ وقت نمي‌تواني بگويي: «فقط در صورتي حاضرم نفس بكشم كه هوا تميز و عاري از هر‌گونه آلودگي باشد». همه‌ي ما در شهر آلوده‌ي تهران و يا هر جي ديگري كه هويي كثيف و مسموم دارد، به نفس كشيدن ادامه مي‌‌دهيم و نمي‌توانيم به ين دليل كه هوا آن طور كه دلمان مي‌خواهد نيست، از ين كار اجتناب كنيم. زماني كه واقعاً گرسنه باشي، هر چه گيرت بييد مي‌خوري. اگر از تشنگي در حال مرگ باشي، تقاضي كوكاكولا نمي‌كني بلكه هر آشاميدني كه دستت بييد مي‌نوشي _ حتي آب كثيف.
انسان زنده به معني واقعي نيز صرفاً عشق مي‌ورزد. عشق ورزيدن جزئي از اعمال حياتي اوست.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

دل به دل راه دارد؟؟؟ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 20:9

کنار پنجره دلتنگی هایم ، مي نشينم آرام .

از لب ديوار كوتاه سرنوشت خويش پي مي گيرم بوي گلهاي روسري دختر همسايه را.....

بي خود و سر گردان، گم مي شوم، انگار ....

در كوچه پس كوچه هاي خيالش .

چه خيالي!!....

از پس مه آلودگي روياهام

صورت معصوم او ...

لحظه اي هزار بار ، در ذهن كودكانه ام

تداعي مي شود .

وچه شيرين است !!...

با قدم هايي جسور

و نگاهي كنجكاو ،مي روم تا فتح نگاهش....

آرام آرام ، از روي گلبرگهاي گونه اش

جاري مي شوم تا او

مي روم با جرئت تا لب مرز .... تا كناره ي جدايي مژه از اشكهایش....

و چه ساحل غريبي ست پلكهاي او .

دريايي آبي

نيزاري سياه...

دل به دريا مي زنم

در چشمان وسيعش غرق مي شوم

آبي ِنگاهش ، بيكران دريا را موج مي زند

نسيمي آرام پهنه ي پلكهايش را طواف مي كند

باز هم مي روم .....باز هم !

با اشكهاي او سرازير مي شوم از خود ...

سر مي خورم تا چكيدن آبرو...

همچنان سر درگم ....

كوچه هاي خيالش مرا به بازي ميگيرند .

صدايي موهوم از درونم فرياد مي زند : تو گم شده اي برگرد!

به صدا مي خندم ،

مدتهاست كه پشت پرچين هاي عقل گم شده ام !!

اما هيچكس به دنبال من نگشت ...

آري به همين راحتي

گم شدم در او ....

تا هميشه

تا نگاه

من مست با او .......او مست با خود

من نرم در او ...... او سنگ در خود

من هماره با او.....او هميشه با خود .......او هميشه بي من....

من ذره ذره خوابش را در غزل مي پيچم

او آسمان آسمان حضورم را دور مي ريزد ...

پس كجايي آنكه مي گفتي :دلها را به هم راه است .

من كه نديدم !!!!

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

هفت نصيحت مولانا یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 9:22
 

۱. گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود)

۲. باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

۳. اگركسی اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)

۴. وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

۵. متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

۶. بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

۷. اگر می خواهی ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

یاران سفر کرده یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 9:11

پیش از خواب
گوسفندان را نمی‌شمارم!
یارانی را می‌شمارم که ترکشان گفته‌ام.
صورت‌هاشان را به یاد می‌آورم
که یکایک در برابرم ورق می‌خورند. 

آنها را چون زخم‌ها می‌شمارم...
و خوابم نمی‌برد!

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

چرا از مرگ می ترسید!؟ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 8:14
چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
 مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
 برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
 سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این ننامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید

(فریدون مشیری)

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

همزبان جاودانی! دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 10:48

خدایا، وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

درین عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم، روا نیست.

 

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام،

دلم از این همه بیگانگی سوخت.

 

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم، میدهد تسکین به حالم،

که غیر از اشک غم در دفترم نیست.

 

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد،

بیا در کلبه‌ام شوری برانگیز،

بیا شمعی به بالینم بیفروز،

بیا شعری به تابوتم بیاویز!

 

دلم در سینه کوبد سر به دیوار،

که این مرگ است و بر در میزند مشت!

بیا، ای همزبان جاودانی،

که امشب وحشت تنهاییم کشت!

 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

رنگ دوستی دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 14:35
غزل نغز فيلسوف و محدث نامي ملامحسن فيض كاشاني را در جایی خواندم که حیفم آمد دوستانم آنرا نخوانند و از زیبایی کلام این زیبا سخن بی بهره بمانند.

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم انيس جان غم فرسوده بيمار هم باشيم

شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم شود چون روز دست و پاي هم در كار هم باشيم

دواي هم شفاي هم، براي هم فداي هم دل هم جان هم، جانان هم دلدار هم باشيم

بهم يكتن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشه سري در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم

جدايي را نباشد زهره اي تا در ميان آيد بهم آريم سر بر گرد هم پرگار هم باشيم

حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم گهي خندان زهم گه خسته و افكار هم باشيم

شويم از نغمه سازي عندليب غم براي هم به رنگ و بوي يكديگر شده، گلزار هم باشيم

به جمعيت پناه آريم از باد پريشاني اگر غفلت كند آهنگ ما، هشيار هم باشيم

براي ديده باني خواب را بر خويشتن بنديم ز بهر پاسباني ديده بيدار هم باشيم

جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم قبا و جبه و پيراهن و دستار هم باشيم

غم هم شادي هم دين هم دنياي هم گرديم بلاي يكدگر را چاره و ناچار هم باشيم

بلاگردان هم گرديده گرد يكدگر گرديم شده قربان هم از جان و نيت دار هم باشيم

يكي گرديم در گفتار و در كردار و در رفتار زبان و دست و پا يك كرده خدمتكار هم باشيم

نمي بينم به جز تو همدمي اي فيض در عالم بيا دمساز هم گنجينه اسرار هم باشيم

نوشته شده توسط محمود  | لینک ثابت |

نامه اسرار آميز !!! پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 9:36

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم

 

دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

 

روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم

 

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.

 

در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

 

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

 

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم

 

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

 

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که

 

خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

 

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

 

به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

 

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

 

هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

 

متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

 

از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

 

این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر

 

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم

 

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

 

مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای

 

لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه

 

دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که

 

دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

 

 

دوست خوبم

اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

 

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

بازگشت دوباره دوشنبه نهم بهمن 1385 0:19
با سلام به شما دوستان و سروران ارجمند

دیگه اتفاقاتی که برام افتاده رو براتون نمیگم چون یه چند صد خطی میشه .

فقط اینو بگم که اومدم.

 

"هر که در اين بزم مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند"

 

                                                                                                     ارادتمند شما - رضا

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |